العماره اولین زندان ما در خاک عراق بود . 3 روز در گرمترین روزهای سال 1367 .
چهارم تیرماه بود که به زندان العماره معرفی شدیم . 3 روز بی آب و غذا .
تشنگی و گرمای 50 درجه ای باعث فوت 40 نفر از اسرا شد . اونوقتا فکر نمیکردم که زنده موندنم یه معجزه باشه اما الان مطمئنم که معجزه بود .
بعد از این 3 روز مرگ آور با اتوبوسهای کولردار !! بطرف بازداشتگاه های بغداد به راه افتادیم . اتوبوسها در گرمای سوزان تیرماه جنوب , بهشتهای کوچکی بودند که ما رو از جهنم بیرون بردن .
روی صندلی اتوبوس جاگیر شدیم , نگهبان آب اورد !! 3 روز گرسنگی , تشنگی , خستگی و گرمای شدید باعث شد روی صندلی اتوبوس به خواب عمیقی فرو برم . نمیدونم چند ساعت گذشت , شاید 6 ساعت اونقدر خوابیدم که وقتی بیدار شدم نمیدونستم کجام !
با صدای فریاد نگهبان بیدار شدم به بیرون از اتوبوس نگاهی انداختم هوا تاریک بود . از جا بلند شدم و به طرف در اتوبوس رفتم دم در اتوبوس تعداد زیادی از عراقیها رو دیدم که به خط ایستادن مثله سربازایی که برای خوشامدگویی به یه مقام حکومتی سان میبینن !
به این فکر میکردم که چون از زندان العماره جون سالم به در بردیم سربازا دارن بهمون احترام میزارن !!
15 ساله بودم و این حداکثر توان من در تجزیه و تحلیل اوضاع بود !
ناگهان از در اتوبوس به بیرون پرت شدم . رشته افکارم پاره شد . معجزه ... ! اتوبوس ... ! کولر ... ! بهشت ...!
به سختی نفس میکشیدم نمیدونم چرا تنگی نفس گرفته بودم احساس میکردم بدنم سنگین شده . با زحمت زیاد کف حیاط در کنار هم اسارتیها نشستم . آهسته دستمو به طرف گردن بردم ورم کرده بود جای خط مورب ورم دور گردنمو با دست لمس کردم . جای ضربه کابل بود . بعدها فهمیدم سربازا برای استقبال از ما سان ندیده بودن و در حقیقت با کابل و شلاق به خیال خودشون از ما ضرب شصت گرفتن .
چیزی که برای من عجیب بود عصبانیت در حین شلاق زدن بود . خب آخه برادر دینی من !! چرا عصبانیت ؟! جنگ راه انداختین ماهم اومدیم از کشورمون دفاع کنیم , حالا از شانس بد ما اسیر شما شدیم ...
ظاهرا انتظار داشتن کشورو بگیرن ما هم براشون هورا بکشیم !!
27 سال از اون موقع میگذره اما هنوز رد شلاقها رو روی تنم احساس میکنم .
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم اردیبهشت ۱۳۹۵ساعت 10:51 توسط دکتر رامین رادمهر|
برچسب:
نویسنده: پرنیا پاکدل