گاه بی صدا ,
گاه متفکر .
سوت آزادباش , نوید هوای تازه و آسمون آبی و آبی به سر و رو زدن و بعدشم قدم زدن . این آغاز یک روز دیگر بود . روزی دیگر که بی هدف آغاز شد . کلاف در هم پیچیده آشفتگی و غم .
روزها روزنه امید تنها و افسرده در گوشه ای از اردوگاه چنبره میزد , گاه نیم نگاهی به سر تا پای نحیف و رنجور اسرا می انداخت , او هم نگران بود نگران وظیفه اش .
اون روز بعد از گفتگو با دوستان و کمی پیاده روی تقریبا نزدیکای ظهر بود که التهابی مشکوک در اردوگاه آرامش غمگینمونو ازمون گرفت . صدای چکمه های رژه و سان دیدن و فریادهای انظباتی سربازان عراقی به گوش میرسید .
خون در رگهای احساسات خفته جریان گرفت .
قطره های عرق از سر و صورت اسرا با خوشحالی به زیر می آمدند . 31 مرداد ماه سال 1369.
از بلندگوی اردوگاه مترجم رو صدا زدند . چند دقیقه ای طول کشید . صدای مسئول صلیب سرخ بود : we are here due to repatriation
چند روز پیش کلمه repatriation رو در روزنامه شاهد بغداد (Observer of Baghded) خونده بودم . یکی از دوستام معنیشو دراورد کلمه عجیب وغریبی بود . ولی این کلمه نقطه عطف زندگی ما بود .
زمان متوقف شد , نه چیزی میشنیدم و نه میدیدم . روزنه امید دیگر سوسو نمیزد بلکه با تمام وجود بر تن اسرا میتابید . حسی از خانواده شادی تمام وجودمو پر کرده بود . به فکر اسرای 9 سال در بند افتادم , اونا الان چه حسی میتونستن داشته باشن ؟
بعضی از خاطرات تازیخ مصرف ندارن
بازگرداندن به میهن : repatriation
نوشته شده در یکشنبه بیستم تیر ۱۳۹۵ساعت 9:22 توسط دکتر رامین رادمهر|
برچسب:
نویسنده: پرنیا پاکدل